تقدیم به فریبای من




عاشقانه

دلم خالی است
از هر گونه رستنی
یا ساختنی
چونان هستی خام
که باید با دستان عشق باز افریده شود
الهه ی من
زود باش
برخیز
و با طرحی از روح خویش
به نگاهی و کلامی
بهشتی در من بیافرین
منو عاشقونه بشناس
منو از دوباره بشناس
منو با دلی كه جز تو
چاره اى نداره بشناس

منو پر كن از بهونه
تازه كن مثل جوونه
رد كن از این همه بن بست
كوچه هاى عاشقونه

من به تو دل داده بودم
قلب تو پناه من بود
تو ندونستی عزیزم
عشق تو گناه من بود

منو نشناختی هنوزم
من گل باغ تو بودم
منو از شاخه شكستی
من كه غمخوار تو بودم

منو پر كن از بهونه
تازه كن مثل جوونه
رد كن از این همه بن بست
كوچه های عاشقونه
منو با گلایه بد كن
اشك جشمامو رفع كن
منو از مدار شوم
این شب همیشه رد كن

ای طراوت بهاری
عطش همیشه جارى
واسه من عین نیازه
هرچه داری و ندارى

من به تو دل داده بودم
قلب تو پناه من بود
تو ندونستی عزیزم
عشق تو گناه من بود

منو نشناختی هنوزم
من گل باغ تو بودم
منو از شاخه شكستی
من كه غمخوار تو بودم
منو پر كن از بهونه
تازه كن مثل جوونه
رد كن از این همه بن بست
كوچه های عاشقونه

او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی كوچك بود.
او
از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت:
«اجابت تو همین سؤال توست. سؤالت را بگیر و در دلت بكار و فراموش نكن كه
این دانهای است كه آب و نور میخواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد
و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ریشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر
ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.
و او كه روزی تنها یك
سؤال داشت؛ امروز درختی شد كه از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ
تازه، دردی تازه بود و هر باز كه ریشه فروتر میرفت، درد او نیز عمیقتر
میشد.
فرشتهها میترسیدند. فرشتهها از آن همه سؤال ریشهدار میترسیدند.
اما خدا میگفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری كه این درخت میآورد. معرفت است.
فصلها
گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را
چیدند. اما دردل هر میوهای باز دانهای بود و هر دانه آغاز درختیست. پس
هر كه میوهای را برد دردل خود بذر سؤال تازهای را كاشت.
«و این قصه زندگی آدمهاست» این را فرشتهای به فرشتهای دیگر گفت
گاه، دربستههای پاكتی
عشق؛ كه تقدیم میكنند
موریانههایی، ریشههای پوسیدۀ آن را میجوند
و من كه آنها را عشق میپندارم
قلبم را نیز میجوند...
قلبی كه مشتاق نور بود

از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت: خشكيدن........
از گل پرسيدن عشق چيست، گفت: پرپر شدن........
از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن........
از آسمون پرسيدين عشق چيست، گفت: باريدن........
از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي

خـدا خـداي مـســتـون خداي مي پرستون
به حق هر چي عشـقه ما رو به هم برسون
ما رو به هم برسون![]()
خدا دل ما تـنـهاسـت مـثل يــه تــک درخـتـه
تو تنهايي مي دونـي تـنها بـودن چه سـخـته
تـنها بـودن چه سخــته
خـدا نـظـر بـه مـا کن نظــر بـه عـاشــقـا کـن
ما رو که مست عشقـيم به حال خود رها کن
به حال خود رها کن
عـجب صـفايـي داريـم حـال و هوايي داريم
به يار مي گم نخور غم ما هم خدايي داريم
ما هم خدايي داريم![]()
خـدا خـداي مـســتـون خداي مي پرستون
به حق هر چي عشـقه ما رو به هم برسون
ما رو به هم برسون
ما دو تا جفت جفتيم ما دو تا جور جوريم
نـزديـک مـا دلامــون اگـر چـه دور دوريـم
نـزديـک مـا دلامــون اگـر چـه دور دوريـم![]()
تو عاشقاي دنيا که از هـمـه سـريم ما
از صد هزار تا مجنون که واللا بد تريم ما
از صد هزار تا مجنون که واللا بد تريم ما
خـدا خـداي مـســتـون خداي مي پرستون
به حق هر چي عشـقه ما رو به هم برسون
ما رو به هم برسون
چه می شد اغوشم در اغوش خوش تو جا می شد
چه می شد اشکهایم با لبخندت یکی می شد
چه می شد بوسه هایم بر گونه ها ی سرخت جاری می شد
چه می شد گلهایی را که هدیه دادم در قلب تو سبد سبد عشق می شد

از آغاز خلقت تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی ٬ نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما :
تو را دوست دارم ٬ تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی ٬ نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
-------------------------------------------------------------------
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر نگاه تو درترانه من
تو نیستی که ببینی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی!
فریدون مشیری


























وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.
فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده
بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط
معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را
روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید
تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا
سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند
او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه
بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می
کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه
برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می
خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!
بلبل نیستم که بر هر شاخه ای غوغا کنم
شمع هستم می سوزم و جان را فدایت می کنم
روزگاری است که من طالب رخسار توام
فکر من باش که در این شهر گرفتار توام
گفته بودی که طبیب دل بیمار منی
با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را
در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را
زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را
منو از این دل خوشیو آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت توبگو‚به هرکجاپرمیکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادت ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار
مهر لباتو رو تنو روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

از تو تصویری کشیدم ، که اون و هیچ جا ندیدم
تو رو از نگات شناختم ، قصه از عشق تو ساختم
تو رو از خودت گرفتم ، با تو یک خاطره ساختم

که عطر یاد تو ، پر کرده آشیانه ی من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
به جای ماه ، تو پرتو فشان به خانه ی من
به شوق روی تو من زنده ام ، خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه ی من

گريه هایم را نمي بيني غصه هایم را نميداني
فرياد قلب زخميم و از تو چشام نمي خواني
فرقي برایت نميكنه كه من بمانم يا بروم
حتي دلت نمي سوزه كه پيش چشمایت بميرم
كه پيش چشمایت بميرم
انقدر دل شكسته ام
از اين زمانه خسته ام
تو از پيشم رفتي و من
هنوز به پایت نشسته ام
هنوز به پایت نشسته ام
فریبای من
زیبای خفته ام ، تو و تنهایی شبم چه زیبا بهم می آیید ، چهره ربانیت در بستر ، پریشانی موهایت بر زمین مرا به دنیای دیوانگی مهمان می کند ،بوی تو در بستر ، عطری از بهشت است که مردگان را جان میبخشد .جان بده مرا که مرده ای متحرکم . لبهای لاله گون تو ، به رنگ گیلاسند در این شب زیبا چه با ناز و عسلی بر هم نهاده ای آنها را ... گویی بمیرد آنکه بتواند کامی از این لعل بگیرد!؟ مبادا مبادا مبادا.
عشق غریب من "فریبای من " در این سکوت فریبای شب یاد تو چه به زیبایی در اندیشه ام می رقصد ... فریبای من ، نازنین من ، رویای من ، کاش کنارم بودی و من تا صبح بر چشمان بسته ات ،نگران ، می نگریستم و پنجه در گیسوان فرشته گونت ،آرامش بهشتی را حس می کردم، وتا صبح هزار بار و هزار بار و هزاران بار تو را می بوئیدم ، می بوسیدم ، ناز می کردم ای همه ناز و نیاز ... الهه ی من "فریبای من" . دوستت دارم دوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستت دارم.
من عشق را در تو تورا در دل دل را در موقع تپيدن و تپيدن را به خاطر تو
دوست دارم
من غم را در سكوت سكوت را در شب شب را در بستر و بستر را به خاطر انديشيدن به تو
دوست دارم
من بهار را به خاطر شكوفه هايش زيبايي هايش را به خاطر زندگي و زندگي را به خاطر تو
دوست دارم
من دنيا را به خاطر خداييش ..... خدايي كه تورا خلق كرد
دوست دارم
فریبا.فریبای قشنگم دلم خیلی گرفته. تو رو خیلی کم دارم.خیلی بهت نیاز دارم.فریبا کاش بودی کاش پیشم بودی کاش حست می کردم کاش .... فریبا کاش فقط می دونستی که دوست دارم دل تنگتم میمیرم واست.چی کار کنم؟چرا تو باید ندونی؟غریبا چطور بهت بگم که دوست د ارم؟چرا اینقدر دوریم از هم؟کاش یه جوری بتونم بهت بگم که عاشقتم.
فریبا می ترسم اگه بهت بگم اهمیت ندی نمیدونم ناراحت شی......
فریبا آخه با عشقت چی کار کنم؟ دارم می ترکمم
اینم نتیجه ی فال من.میبینین

خدایا:
به من توفیق تلاش در شکست; صبر در نومیدی ;
رفتن بی همراه; جهاد بی سلاح;
فداکاری در سکوت; دین بی دنیا;
مذهب بی عوام ; عظمت بی نام;
خدمت بی نان; ایمان بی ریا;
خوبی بی نمود ;گستاخی بی خامی;
مناعت بی غرور; عشق بی هوس;
تنهایی در انبوه جمعیت
;و دوست داشتن بی انکه دوست بداند
روزی کن .
دکتر علی شریعتی
هميشه رفتن رسيدن نيست
ولي براي رسيدن بايد رفت
در بن بست هم راه آسمان باز است
پرواز بياموز.
تقدیم به فریبای عزیزتر از جانم
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
قیصر امین پور
اگه تونستی پر کلاغها رو سفید کنی، برف رو سیاه کنی، یه بوسه به آتش بزنی، یه نفس عمیق زیر آب بکشی، اون موقع من میتونم تو رو فراموش کنم